سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387
توحید
((توحيد))
حقيقت توحيد،عبارت است است از مجرد و يگانه دانستن ذات الهي از تمام چيزهايي كه مي بينيم و هر چه كه در فكر وخيال ما مي گنجد وتشبيه وتشريك را در ذات و صفات او تعالي نفي كردن. {يعني التو حيدافراد القدم عن الحدث يعني المتفرد بذاته عن شبه ذوات المخلوقين والمنزه بصفاته عن صفات المحدثين.} پس توحيد ، جدا دانستن قديم(واجب الوجود)از كليه اشيايي كه خداوند انها را خلق كرده است(ممكنات الوجود).
همچنين فرق و جدا دانستن ذات و صفات خداوند از ذات و صفات مخلو قين ، يعني او تعالي در تمام صفات فعلي و ذاتي خويش بي زوال است . واسمي از اسماء او يا صفتي از صفات او حادث نشده و نخواهد شد. پس عقيده به نبوت احديت در ذات و وحدانيت در صفات او تعالي بر هر بنده اي واجب است وضد ان كه نعدد است ، بر او تعالي غير ممكن است و عقيده بر ان كفر و معصيت مي باشد.
تو حيد به معناي يگانه پرستي و اعتقاد به خداي يگانه ، اولين و اخرين درس همه انبياء بوده است،توحيد درجات و مراتبي دارد وهمينطور شرك نيز كه مقابل توحيد است ،داراي مراتب و درجاتي است. تا انسان مراتب توحيد را طي نكند ، موحد واقعي نيست.
مراتب توحيد
توحيد داراي دو بخش است:1-توحيد نظري 2-توحيد عملي.
1- اعتقاد به يگانگي خدا از جهت ذات وصفات وافعال توحيد نظري ناميده مي شود،به اعتبار ديگر مباحثي كه عقيده يك فرد موحد رادر مورد خدا بيان مي كند توحيد نظري است.
توحيد نظري خود سه مرتبه دارد:
الف:توحيد ذاتي:يعني اعتقاد به يگانگي ذات خدا. ايه شريفه ((قل هو الله احد)) {بگو خدا يكتاست) بيانگر توحيد ذاتي است.
ب:توحيد صفاتي:يعني اعتقاد به يگانگي وقديم بودن صفات خدا كه كسي و چيزي ديگر ان صفات را به ان صورت دارا نيست.(چون براي مخلوقين ،صفت امري است عارض بر ذات موصوف در صورتيكه هيچ چيزي بر ذات خداوند عارض نميشود،بلكه نشات گرفته از ذات مقدس اوست.)
ج:توحيد افعالي(فاعلي):يعني به يگانگي شناختن خداوند در فاعليت وتاثير بر موجودات .توحيد افعالي ايجاب مي كند كه تمام افعال به نحوي به خداوند مربوط شود وهيچ موجودي استقلال وجود نداشته باشد .((لا حول ولا قوه الا بالله العلي العظيم.))
2-توحيد عملي (عبادي):خالص كردن عمل و عبادت براي خدا ودر جهت رضاي او تعالي ،توحيد عملي يا عبادي است.
توحيد عبادي يعني يگانه پرستي و فرمانبرداري وتسليم بي قيد و شرط در برابر خدا كه به توحيد اطاعي ،توحيد در خوف ورجاء وتوحيد در استعانت تقسيم مي شود .
الف:توحيد اطاعي:عبارت است از مطيع محض امر خدا بودن وامر خالق را برامر مخلوق مقدم دانستن ((اياك نعبد)).
ب:توحيد در خوف:يعني فقط خوف وخشيت خدا را دردل داشتن.
ج:توحيد در رجاء:يعني فقط از خدا ياري خواستن((اياك نستعين)).
توحيد عالي ترين مقام قرب ذات اقدس الهي است. انسان هر چه بيشتر در كسب شناخت پروردگار خود پيشرفت كند،به همان نسبت به ساحت قدس ربوبي نزديكتر شده واز اثار معنوي ونعمات ان برخوردارتر مي گردد،چون تنها اين عقايد است كه مانند درختي در باطن انسان ريشه دوانده ودر ظاهر او شاخه هاي فضايل اخلاقي را مي گستراند ،تا اعمال نيك كه ميوه هاي ان هستند ، در انسان بوجود ايند.
توحيد ذاتي:
توحيد ذاتي يعني شناخت ذات حق به وحدتويگانگي ،كه دوئي بردار(دوميت)وتعدد پذيرنيست.مثل ومانند ندارد ودر مرتبه وجود اوموجودي نيست.
الله واحد است،نه از طريق عدد، زيرا خداوند عدد ومتعدد نيست،واز اينكه شريك ندارد واحد گفته ميشود، چون گاهي اوقات هدف از كلمه واحد نصف دو است كه اعداد از ان شروع مي گردند واين معني واحد از طريق عدد است ،اما منظور از كلمه واحد، اين است كه شريك ونظير ومثل ومانند به حسب ذات و صفات خود ندارد،وخداوند چنين است،چنانكه فرموده است:((والهكم اله واحد لا اله الا هو)).خداي شما،خدايي است يگانه ، جز او خدايي نيست. همچنين مي فرمايد))لوكان فيهما الهه الا الله لفسدتا))،يعني اگر در زمين و اسمان غير از الله يگانه خداياني مي بودند ، فاسد مي شدند واين نظام منتظم كه مشاهده مي شود بهم مي خورد. چنانچه عادت است كه هيچ كاري ميان دو مختار به يك نظم ورفتار نمي ماند ، ورعيت ومملكت از تدبير دو نفر آمر با اختيار فاسد مي گردد.
وجود دو خدا محال است، چرا؟براي اينكه ايا يكي به مخالفت ديگري قادر هست يا نه ؟اگر قادر است ، معلوم است كه قويتر است وان ديگري ضعيف واگر نيست اين يكي عاجز خواهد بود، بهر حال عجز يكي لازم مي شود وعاجز را الله نمي توان گفت.
خداوند را شييء گفتن رواست ،چنانچه خود تعالي فرموده است((ليس كمثله شيء))اما مانند ديگر اشياء نيست ومثل ومانند ندارد.
{{ تسمي الله شيئا لا كشيئا وذاتا عن جهات سته خال}}[شرح قصايد مالي]
(شئي چيزي را گويند كه هست و وجود او ثابت باشد)اما وجود خداوند از داشتن جهات ششگانه مثل بالاو پايين، جلو وعقب، سمت چپ و سمت راست، پاك ومبراست، زيرا كه هر وجودي كه داراي شش جهت باشد ، محدود است، اما وجود الله تعالي را حدي نيست ، چون خداوند جسم ندارد ، زيرا هر جسم منقسم وهر منقسم ، مركب وهر مركب ، محدث وهر محدث ، محتاج احداث كننده است ونيز هر جسم ممكن است وهر ممكن نيازمند به وجود واجب الوجود مي باشد.
خداوند عرض هم نيست، زيرا كه عرض قائم به ذات خود نبوده ، بلكه محتاج به سوي محلي است كه بدان قائم مي شود.
خداوند جوهر هم نيست، چون كه جوهر محل حوادث و اعراض مي باشد وخداوند منزه از ان است.
خداوند ضد ندارد،يعني نه نظير دارد، نه مانند ونه مثل، يعني در نوع خود شريك ندارد، زيرا مماثلت به معني اشتراك است، در نوع و مانند ووقتي كه گفته شود ، اين دو چيز مماثلند ، معني ان اين طور مي شود كه در ماهيت نوعي متفق مي باشند.
معني وحدانيت را از سوره مباركه اخلاص ودرك معني ان مي توان فهميد .((قل هو الله احد-الله الصمد-لم يلد ولم يولد-ولم يكن له كفوا احد))
تفسير: كسانيكه مي پرسند الله چه سان است؟ به انها بگو ( اي محمد (ص ))كه وي يگانه اي است كه در ذات او هيچ نوع تعدي وتكثر وشراكت وجود ندارد وكسي با حضرت وي مقابل وشبيه نيست. اين ايت مباركه براي رد عقايد مجوس و هنود است ، زيرا مجوسيان به دو افريدگار معتقد بودند، يكي افريدگار خير يعني يزدان و دوم افريدگار شر يعني اهريمن و هنديها هم ميليون معبود را به خدايي سهيم مي دانند.
صمد،صفت پروردگار است. وي ذاتي است كه در تمام احتياجات به او رجوع مي شود، يعني خدا سرور والا وبر اورنده اميدها و برطرف كننده نيازمنديهاست، كه براي رفع حوايج ودفع مصائبتنها به او رو كنند، زيرا همه را به او نياز است واو را به كسي نياز نيست. همه صفات كمالات وبزرگي وعلو در وي موجود است . او ذاتي است كه بعد از فناي خلق باقي و پايدار است.
از صفت صمديت خداوند ، عقائد ان جهلاء رد مي شودكه غير الله تعالي ديگرس را مختار ومستقل مي دانند.
((لم يلد ولم يولد)) نه كسي اولاد خداست ونه او (تعالي) فرزند كسي است . اين بيان رد قول نصاري و يهود است كه حضرت عيسي(ع) ويا حضرت عزيز (ع) را فرزند خدا وفرشتگان را دختران او (جل واعلي)ميدانند ويا حضرت مسيح يا يكي از افراد بشر را خدا مي شناسند،(نعوذ بالله) وهمچنينرد قول فلاسفه در تولد عقل از ذات واجب الوجود است.
((ولم يكن له كفوا احد)):يعني هيچ موجودي مثل خداوند نيست و او تعالي شبيه به هيچ شئي از مخلوقات نمي باشد وهمه مخلوقات از اوست، واز روي وجود هيچ موجودي به خدا شباهت ندارد وخداوند در ذات خود ، واجب است. الله تعالي واجب الوجود است وديگري واجب الوجود نيست.(تفسير كابلي-تفسير نور){معني واجب الوجود اين است كه وجود او تعالي از ذات خودش است نه از غير و قائم به نفسه مي باشد، بطوريكه مبداوكمال وسعت حضرت ذاتش،خودش است}.
تمام موجودات از كوچكترين ذره (اتم) تا بزرگترين كرات اسماني ، پيوسته در حال فرسودگي واز بين رفتي بسر مي برند وهيچ موجودي نيست كه ثابت ويكنواخت باقي بماند وبه هر كدام كه نگاه كنيم، وجود او را وابسته و مشروط به وجود و عناصر ديگري خواهيم يافت، كه اين وابستگي بطور سلسله اي ادامه دارد.مثلا انسان براي تغذيه و زنده ماندن به گياهان و حيوانات وابسته است وم حيوانات به گيا هان و گياهان هم به اب و هوا ، نور وحرارت خورشيد وخاك نيازمندند. بنابر اين اين موجودات احتياج به شرايط بي شماري دارند كه باز هر يك از انها نيز مشروط به عوامل ديگرند وانها به نوبه خود محتاج به يك سري موقعيت، برنامه و شرايط ديگري مي باشند . اين است كه فقرو نيازمندي تمام وجود ما را فرا گرفته است و فقط مختار مطلق و غني حقيقي خداوند متعال است.
توحيد صفاتي
توحيد صفاتي يعني اعتقاد به شناختن ذات حق ، به يگانگي مطلق با صفاتش،كه خداوند، از صفات مخلوقينش پك و منزه است وانچه مشهور است بر لاهو ولا غيره. بدين معناست كه صفات عين ذات نيستند، زيرا كه مفهوم ذات و صفات از هم فرق دارد وغير او نيستند كه انفكاك وجدائي از از ذات را قبول نمي كنند.
((صفات الله ليست عين ذات ولا غيرا سوا ذوانفصال))
((صفات الذات والافعال طرا قديما مصنونات الزوال)) {{شرح قصائد امالي}}
يعني صفتهاي خداوند سبحانه تعالي،نه عين ذاتند ونه غير ذات هستند كه جدا باشند از ذات او، واينكه صفات متعددند وذات واحد است، گويا غير ذاتند، اما از ان جهت كه از همان ذاتند وجدا از ذات قديم او وجود يگانه ندارند ،پس عين ذاتند، بنابر اين نه عين ذات اند ونه غير ذات.
صفات ثبوتيه خداوند عبارتند از :حيات،علم، قدرت،سمع، بصر،كلام،اراده،ومشيت.
حيات
از صفات ذاتيه است،قديم وقائم است به ذات او تعالي. خداوند در ازل به حيات خود زنده بوده است، بدون جسم و زنده بودن كل جنبندگان از اوست، پس ضد ان كه موت است بر خداوند محال است.
قدرت
خداوند قدرت دارد.((والله علي كل شئي قدير )) ولي قدرت او مثل توانايي ما نيستر،زيرا قدرت خداوند قديم استو موثر به ايجاد عالم خلقت وقدرت ما حادث وغير موثر است. ما فقط به بعضي كارها توانايي داريم وان هم به اسباب و الات و در چاچوب قدرت خداوندي ، اما خداوند به قدرت كامل خود قادر مطلق به تمام اشياست بدون الات واسباب و مشاركت غير.
علم
خداوند عالم است يعني همه چيز را مي داند ، اما نه مثل اينكه ما مي دانيم ،زيرا علم ما حادث است و حادث از معارضات وهم خالي نيست. علم خداوندقديم است وبزرگتر از ان است كه علم او تصوري يا كسبي باشد.
سمع
((ان الله سنيع عليم))خداوند سميع است،اما شنوايي او مثل شنيدن ما نيست. ما به گوش والات واسباب وشروط مي شنويم ولي خداوند،اصوات و كلمات را به سمع قديم خود، بدون الات وگوش وشروط زمان ومكان وجهت وقرب وبعد مي شنود.
بصر
خداوند بيناست.((هو السميع العليم))نه مثل بينايي ما، زيرا ما اشكال و الوان را با الات چشم ودر موقعيت هاي مختلف مي بينيم وخداوند انها را به بصارتي كه صفت ازلي اوست، بدون الات و شرايط زمان و مكان وجهت مقابل مي بيند.
كلام
خداوند متكلم است، چنانچه فرموده است :((كلم الله موسي تكليما)) اما نه مثل تكلم ما ،چون ما به الات و شروط و حروف ،حرف مي زنيم واو بدون اينها تكلم ميكند،زيرا حروف مخلوق هستند و توسط مخلوقات تاليف شده اند وكلام خداوند غير مخلوق است. همچنين كلام خدا ،قديم و قائم به ذات او بوده وانفصال و افتراق را بسوي دلها و گوشها قبول نمي كند.
اراده
صفات اراده نيز از صفات ذاتيه است يعني قديم و ازلي است، كه در ازل به اراده قديم خود به ان موصوف بوده است ، پس ثبوت اراده براي او تعالي واجب و ضد ان بر او تعالي محال است. به اختيار او جل جلاله هر چيز در وقت معين خود بوجود مي ايد ، حتي اگر تمام مخلوقات جمع شوند وبخواهند يك ذره از عالم را به خلاف اراده پروردگار حركت يا سكون بدهند به ان قادر نخواهند بود. بلكه بدون اراده پروردگار نمي توانند اراده كنند. الله تعالي مي فرمايد : ((ان الله يحكم ما يريد)).
تذكر
انچه بعضي مي گويند كه اسمان ها و زمين وادميان وجانوران وگياهان همه صف6ت خداي تعالي هستند و يا فلان چيز مخلوق، صفت خداست، به اين سخن كافر گردند، چون اينها جلوه هايي از صفات خدايند نه صفات خداوند متعال و همه مخلوق او هستند وتغيير و تبديل مي يابند وحادث ونو پيدا شده اند ، اما صفات خداوند سبحانه و تعالي قديمند وتغيير وتبديل نمي يابند.
توحيد افعالي:
توحيد افعالي يعني اعتقاد و ايمان به وحدانيت در فعل خداوند كه ديگر فعلي نيست كه به فعل ذات باري تعالي مشابهت داشته باشد.
الله تعالي در خلق مخلوقات و ايجاد موجودات متفرد است و هيچكس و هيچ چيزي را با او مشاركت و معاونت نيست. بلكه موثر حقيقي و واقعي پروردگار تواناست.
صفات فعليه يعني ان كه كنندگي ان را بيان كنند. چنانچه خالق ، خلق كننده را گويند و رب ،پرورنده مخلوقات را مي نامند وفرق انها با صفات ذاتيه ان است كه الله تعالي به ضد صفات ذاتيه موصوف مي شود. مثل رافت و غضب و رحمت و غيره. اما ظهور صفات فعليه به وجود خلق موصوف است، پس تخليق، ترزيق، ابداع، احياء، اماتت و انماء و تصوير از صفات فعليه هستند كه حقيقت همه به مبداء تكوين بر مي گردد. اما اثر ان كه مكون است، حادث مي باشد.
نزد اهل سنت وجماعت،((از اصول عقايد اهل سنت و جماعتشيخ ابو منصور ماتريدي)) همه صفات فعليه هم قديمند ،اما اگر گفته شود كه چون خداي عز وجل تا زماني كه خلق را پيدا نكرده بود، صفت خالقي او را نبود اين كفر محض است ، زيرا كه قديم را حادث گفتن كفر است، پس صفات فعليه هم قديمند ، به دليل اينكه اگر كسي اهنگري بلد باشد ولي اهنگري نكند باز هم مي توان او را اهنگر گفت.
توحيد در عبادت
توحيد در عبادت يا توحيد عملي يعني يگانه پرستي ودر جهت پرستش خدا يگانه شدن وتنها خداوند را مطاع بودن و فقط جهت او حركت كردن و او ورضاي او را هدف نهايي قرار دادن وبريدن از همه چيز وهمه كس غير او. تنها براي خدا قيام، ركوع، سجده نمودن وبراي رضاي او خدمت كردن ،بطوري كه براي خدا بودن وبراي او مردن ، ان چنانكه حضرت ابراهيم(عليه الصلاه والسلام) گفت: ((قل ان صلاتي ونسكي ومحياي ومماتي لله رب العالمين لا شريك له وبذلك امرت وانا من المسلمين)){انعام164} بگو همانا نمازم وعبادتم وزندگيم ومرگم از ان خداست كه پروردگار جهانيان است؛ او را شريكي را نيست و به اين فرمان داده شده ام ومن تسليم شدگان به حق هستم. توحيد ابراهيم، توحيد عملي اوست.
كلمه طيبه((لا اله الا الله)) بيش از هر چيز ناظر بر توحيد عملي است يعني جز خدا كسي شايسته پرستش نيست.
حضرت علي (رضي الله تعالي عنه)) مي فرمايد: ((ان قوما عبدو الله رغبه قتلك عباده التجار وان قوما عبدوا الله رهبه قتلك عباده العبيد وان قوما عبدو الله شكرا قتلك عباده الاحرار))
همانا قومي خدا را به اميد منفعت مي پرستند واين عبادت بازرگانان است .قومي ديگر خدا را از ترس اتش دوزخ مي پرستند،انهم عبادت بردگان است. عده اي هم خدا را به جهت تقديم سپاس وذيحق بودنش مي پرستند ، اين است عبادت ازادگان.
مولاناي روم در اين باره مي گويد:
هر چه جز معشوق عشق است اند اين ره بتگري است
هر چه جز نور وصال است اندر ين ره كافري است
در احياء العلوم نوشته است كه در بني اسرائل عابدي جوان بود كه هميشه به عبادت خدا مشغول بود . روزي عده اي نزدش امده، گفتند : كه در فلان محل قومي هستند كه گفته علما را قبول نمي كنند و درختي را پرستش مي كنند عابد از اين خبر خيلي ناراحت شد وديد چون تبليغ علما ء موثر نيست با خود گفت بهتر است ان درخت را از بيخ وبن قطع كنم پس تبري برداشت و براي بريدن ان درخت رفت در راه شيطاني به صورت پير مردي جلوي او را گرفت و پرسيد كجا ميروي عابد گفت براي قطع فلان درخت شيطان گفت تو را با ان درخت چكار است در عبادت خودت مشغول باش تو عبادت بزرگ خود را به خاطر اين كار كوچك وبيهوده ترك كردي چون عابد اگر عبادت كند فقط يك نفر است در صورتي كه عبادت درخت عده زيادي را گمراه مي كرد عابد گفت اين هم عبادت است شيطان گفت تو را نخواهم گذاشت كه ان درخت را قطع كني پس با هم مقابله كردند وعابد به راحتي پير مرد (شيطان)را بر زمين زد وبر سينه اش نشست چون شيطان خود را عاجز يافت از راه ملايمت وارد شد خواهش مي كنم من را بگذار وگوش كن چه مي گويم عابد او را رها كرد.شيطان گفت :كه خدا بريدن ان درخت را بر تو فرض نكرده استوتو رت از ان درخت ضررينمي رسد، چون كه تو ان را نمي پرستي. خدا انبياء زيادي دارد.(در بني اسرائيل انبياء زيادي بوده است) اگر وي خواست نيب اي را مامور قطع ان مي كرد. عابد گفت: اين وظيفه شرعي من هم است وحتما مي روم وان را قطع مي كنم. باز درگير شدند وان عابد دوباره شيطان را شكست داد وباز بر سينه اش سوار شد. شيطان گفت: تمني مي كنم مرا بگذار تا ترا نصيحتي كنم كه براي تو خيلي سودمند است. عابد گفت: بگو، شيطان گفت: كه تو مسكين هستي وبراي معاش زندگي خود وخانواده خودت چيزي نداري، اگر از قطع درخت دست بكشي هر روز صبح سه دينار اشرفي زير بالين تو مي گذارم كه نه تنها براي رفع احتياجات تو كافي مي شود بلكه مي تواني بر دوستان و اطرافيان خود هم كمك كني وكارهاي خير زيادي انجام دهي وثواب كسب كني، در بريدن ان درخت فقط يك ثواب است وان هم فايده اي ندارد،چون مردم درخت ديگري بجاي ان خواهند كشت . عابد قبول كرد ودو روز دينارها را همانطور كه شيطان گفته بود يافت، اما روز سوم ديگر اشرفيي زير بالين خود نيافت، ناراحت شده تبر را گرفته باز به قصد قطع درخت راه افتاد كه باز هم ان پيرمرد (شيطان)را جلوي راه خود ديد كه پرسيد كجا مي روي؟ گفت براي بريدن همان درخت شيطان گفت : تو ديگر نمي تواني ان درخت را قطع كني!!! چون من نمي گذارم . ميان هر دو نزاع شد وبا هم در افتادند اين بار پير مرد ، عابد جوان را محكم بر زمين زده وبر سينه اش سوار شد، عابد تعجب كرد .از او پرسيد كه اين چه سري است كه اين دفعه تو پيروز شدي؟ شيطان گفت : بار اول قصد وهدف تو براي رضا وخوشنودي الله تبارك وتعالي بود از اين جهت مرا مغلوب كردي ، اما اين بار منظورت دينارها بود پس بخاطر ديناري نا چيز تو شكست خوردي.{احياء علوم دين-امام محمد غزالي}.
از اين حكايت چنين نتيجه مي گيريمكه حق اين است كه هر كاري را خاص براي رضاي الله پاك بايد انجام دهيم. اگر چنين باشد در اين دنيا ،در ان قوت وعزت وكاميابي است ودر اخرت هم قرب ونعمت و ديدار خداوند نصبي ما خواهد شد، پس همه اعمال ما بايد خالص ومحض رضامندي وخوشنودي رب العالمين باشد، پس عملي كه در ان خود بيني ، رياء وتظاهر وغير از اطاعت پروردگار منظور ديگري باشد ، عبادت نيستومورد قبول خداوند نخواهد بود. بنا براين اعمال و عبادات ما بايد هميشه با اين هدف انجام شوند كه شوق و ذوق وعلاقه ما را به پروردگار مهربان نشان دهند ووسيله نزديكي ما به منبع كمال ورحمت الهي باشند.فردي كه با اخلاص خداوند را عبادت مي كند ضمن عزت نفس وسر بلندي واحساس شخصيت معنوي در اجتماع هم، به كمال ادب ومحبت واحترام با مردم رفتار مي كند، چون عبادت خالص وواقعي ، تملق و چاپلوسي در برابر قدرتهاي كذابي وطاغوتها را ازبين مي برد وصراحت ومتانت وپاكي و احساس انجام وظيفه وتعهد ومسوليت به انسان مي بخشد وبه روح او صفا وجلاي خاص مي دهد ودرونش را از الودگيها ونفسانيات زشت پاك مي سازد. بطوريكه ضمن ارامش روحي در جريانات زندگي پشتوانه اميد بخشي براي او ميشود. بنده صادق چون عظمت و كبريايي مولاي خود را مشاهده نمايد از خود نام و نشاني نميگذارد واز مراد وهدف خويش گذشته وبراي رضامندي حق تعالي از مال و دل و جان مي گذرد.
هوس را زير پا كردن تمامي برون گشتن زننگ ونيك نامي
به ياد دوست بودن گاه و بيگاه ولي سالم زنقش ما سوي الله
فداي دوست كردن خانمان را فكندن از نظر هردو جهان را
براي رسيدن به توحيد عملي،انسان بايد به تزكيه درون خود بپردازد، صفات ناپسند اخلاقي را از خود دور كند واز هرگونه گناه ومعصيت بپرهيزد تا بتدريج دل از الودگيها پاك شده وخالص براي خدا باشد. توحيد نظري زير بناي توحيد عملي است وتوحيد عملي ميوه ونتيجه توحيد نظري ومكمل ان است.
توحيد نظري مربوط به اعتقاد وايمان است ودر فكر وروح انساني اثر مي گذارد. اما تو حيد عملي بازتاب توحيد نظري مي باشد وباعث مي شود كه انسان تمام مراحل زندگي خود را مطابق اوامر الهي تنظيم كند. تا به خدا نزديك شود . شرط اساسي براي تقرب به خداوواصل شدن به او ورسيدن به كمال انساني ، ايمان راسخ و توحيد حقيقي است. يعني مستقل پنداشتن خود وموجودات شرك ودوري از درگاه با عزت خداوندي است، بطوري كه اگر بهترين عبادات واعمال صالحه هم از ما سر زند وهميشه اوقات خود را صرف كارهاي خير كنيم، ولي در نيت توحيدي خود مشكل داشته باشيم، فايده اي ندارد واز رسيدن به كمال وقرب الهي محروم خواهيم ماند. پس بايد در تمام امور زندگي وحتي جزئي ترين كردار، گفتار وافكار ما بايد در جهت رضاي خداي متعال باشد.وتوحيد حقيقي يعني همين. بنابراين توحيد پايه و اساس وريشه اعمال صالحه ماست وتا وقتي كه ريشه سالم وپابرجاست ، درخت هم سر سبز وخرم است وهرگاه ريشه قطع شود، درخت هم خشكيده وثمره اي نخواهد داشت.
عوالم هستي
هر كس مي تواند با كمي تفكر ومطالعه در اطراف خود به اين اصل پي ببرد كه يك سلسله مقررات وقوانين كلي ومنسجمي در نظام افرينش وجود دارد كه بصورت خود كار ، گردش چرخهاي جهان هستي را به حركت در اورده وانرا اداره ميكند بطوري كه نظام افرينش بر قوانين ومحورهاي مخصوصي ودر مدارهاي معيني استوار است وحتي زندگي رواني وروحي انسانها هم درست همين نظم وقوانين را داراست ودر چهارچوب مقررات وضوابط ثابت الهي قرارب دارد.
براي شناخت هستي انرا به چهار عالم به شرح زير تقسيم ميكنند:
1-عالم ناسوت:يعني عالم ماده وطبيعت كا داراي زمان، مكان، تغيير ،حركت ،ابعاد، صور وجهات مي باشد مانند كوه، دشت، گياهان، جانوران، زمين، اسمانها، هوا، ابر، باد، باران و...
2-عالم ملكوت: يعني عالم برتر از ماده كه فقط داراي ابعاد وصور است وفاقد تغيير وتحول و زمان ومكان وحركت مي باشد، مانند انچه در خواب مي بينيم ويا تصاوير ماهواره اي وتلويزيوني فرستاده شده در فضاي اطراف ما.
3-عالم جبروت:يعني عالم عقول وعالم معنا كه حتي از صور واشباح هم مبراست وفوق عالم ملكوت است، اسماء وصفات خداوند در اين عالم جاي دارند، همچنين عشق ومحبت وخشم وغضب.
4-عالم لاهوت:يعني عالم الوهيت واحديت يا عالم الغيب الهويت الالهيه است.
بطور كلي ممكنات را مي توان به دو دسته مجردات( عالم امر) وماديات(عالم خلق) تقسيم بندي كرد، چون قران مجيد جهان را مجموعه اي از عالم غيب (امر) وعالم شهادت(خلق) معرفي مي كند. عالم امر ان است كه بي نياز از ماده وزمان ومكان وتغيير وحركت، جهات وتحولات باشد وبه لفظ كن بوجود امده باشند، اما عالم خلق يا ماده ان است كه پذيراي مكان ، زمان،حركت،تغييرات وابعاد ، صور وتحول باشد. در اين عالم ،تكوين وتحقق هر موجودي علاوه بر امكان ذاتي ، منوط به امكان زماني .استعدادي يعني پذيرش ماده ومساعد بودن محيط وشرايط اماده بودن زمينه ظاهري است، بلفظ فيكون بوجود امده و مي ايند، مثل مراحل و شرايط تولد انسان وحيوانات ورشد گياهان در شرايط خاص خاك و اب و هوا، حرارت وغيره وبدست اوردن محصولات به مرور زمان. البته اينجا نيز تحقق هر موجودي به اراده و فرمان خداي يكتاست، اما او تعالي در خلقت و تكوين كائنات، قوانين ومراحلي وضع كرده است كه عادتا پيدايش موجودات وحوادث واتفاقات را به سبب اسباب متعلق ساخته است، ولي مسبب الاسباب حقيقي خود اوست، نه اينكه ان اسباب را تاثيري مستقل باشد، زيرا با وجود ان ، رب العالمين قادر است كه حوادث را بدون اسباب وقوانين وبغير مرور ان زمانيكه طرف حدوث ان حادث است بوجود اورد.
خداوند متعال مي فرمايد: (( الا له الخلق والامر تبارك الله رب العالمين))
اگاه باشيد، افرينش (جهان) وفرمان(فرمانروايي جهان) غاز اوست. با بركت و جاويد باد، پروردگار جهانيان، كه(( الا له الخلق عالم الاجسام والامر)) عالم الارواح است. باز مي فرمايد: (( قل الروح من امر ربي )) بگو: روح از امر خداي من است. يعني روح كه جزء مجردات است از عالم امر مي باشد. همچنين ايه كريمه ((انما امره اذا اراد شيئا ان يقول له كن فيكون)) هرگاه چيزي را(خدا) اراده كند، فرمان او همين است كه بگويد باش، پس خواهد بود. در اين ايه گفته اند كه مقصود از امر اشاره به فوريت ترين نمونه هاي ايجاد يعني ابداع موجودات مجرد در عالم امر است كه به محض ان كه خداوند فرمان دهد باشيد، فورا موجود مي شوند.
{{برگرفته از كتاب عرفان نظري وعملي طريقه نقشبنديه مجددي تاليف جمال الدين رحيمي ياز تپه}}
